تمام راه های نرفته را رفتیم و هزارو سیصد و شصت و سه بار
نرسیدن را از بر شدیم،
سر تا تهه نرسیدن را...
از میم تا میم..
از سکوت تا من..
از سین تا میم..
آسمان،
آسمان چقدر نزدیک بود وقتی قدمان کوتاه بود،
و لابلای گندم ها نفس می زدیم..
آسمان بالا رفت ، قدمان کوتاه شد و این بار
لابلای گندم ها نفس نفس زدیم..
از لام تا میم..
نگاه کن ، اینجا تمام جا ده ها به دو راهی اجبار می رسند
و تمام آیینه ها به انکار...
و هیچ جاده ای به من و تو پایان نمی گیرد..
تمام راه های نرفته را رفتیم..افسوس،
افسوس ،
کسی یک گام جلوتر ، نگاهه ثابت مرا
به ضربه های کشنده ی ساعت زنجیر کرده بود..
و اکنون...
دوباره جاده ای را به انتها رسانده ام ،
و در چند قدمی چشم های بیست و چهار سا له ی تو ایستاده ام..
چند قدم مانده به من..
چند قدم مانده به تو...
سکوت می کنم ،
اینجا سکوت تنها شاهزاده ی بی ارث و وارث است...
خداحافظ مسافرها
بازم از دنیا جا موندم
تمومه آدما رفتن
من از نسل حوا موندم
من از جنس پری نیستم
گناهم شاید این باشه
کسی گفته که شیطانم
بذار غصه م همین باشه....
از همه ی دوستان خوبم که تو این مدت نوشته هامو خوندن ممنونم....
این چند بیتم تقدیم به همتون..خداحافظ .
آیا صدای زنجره ای را که در پناه شب به سوی ماه می گریخت شنیده اید؟
من فکر می کنم که تمام ستاره ها به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند.من
در سراسر طول مسیر خود جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ و چند
رفتگر که بوی خاکروبه و توتون می دادند و گشتیان خسته ی خواب آلود با
هیچ چیز روبرو نشدم...
گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است و قلب،این کتیبه ی
مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند به اعتبار سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد.
شاید که روح را به انزوای یک جزیره ی نا مسکون تبعید کرده اند، شاید که
من صدای زنجره را خواب دیده ام...
افسوس، من با تمام خاطره هایم در انتهای فرصت خود ایستاده ام
و گوش می کنم :نه صدایی
و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی
ونام من که نفس آن همه پاکی بود ،دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند.
سرد است،سرد است و باد ها خطوط مرا قطع می کنند..
شاید پرنده بود که نالید ، یا باد در میان درختان
یا من ، که در برابر بن بست قلب خود چون موجی از تاسف ودرد بالا
می آمدم و از میان پنجره می دیدم که دو دست ،دو سرزنش تلخ ،همچنان
درازبه سوی دو دست من ،در سپیده دمی کاذب تحلیل می روند ویک صدا
که در افقی سرد فریاد زد خداحافظ..
فروغ فرخزاد
بخشی از نامه ی چارلی چاپلین به دخترش:
نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن ستایشگران ثروتمند رافراموش کن
ولی حال آن راننده ی تاکسی را بپرس که تو را به منزل می رساندو اگر محتاج بود مبلغی پنهانی در جیبش بگذار...
دخترم جرالدین چکی سفید برایت فرستادم تا هر مبلغی دوست داری در آن بنویسی ولی هرگاه خواستی دو فرانک از آن خرج کنی
بگو یک فرانک باقیمانده از آن من نیست بلکه متعلق به فقیر گمنامی است که محتاج آن است ...
نیازی به جستجو نیست این نیازمندان گمنام را همه جا می توانی پیدا کنی...
(خداوند برکتی عظیم به تو بخشیده است تو چه چیزی به او تقدیم میکنی؟هر روز چیزی هر چند کوچک به او تقدیم کن . از روی عشق و به فرد نیازمندی.(جی .پی.واسوانی) )
واین منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یاءس ساده وغمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی.
در کوچه باد می آید، کلاغ های منفرد انزوا در باغ های پیر کسالت می چرخند و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد.
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه ها بردند و اکنون دیگر ، دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خواست و گیسوان کودکیش را در آب های جاری خواهد ریخت..
من سردم است من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.
من سردم است و می دانم که از تمامی اوهام یک شقایق وحشی جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند.
چرا نگاه نکردم ؟ انگار مادرم گریسته بود آن شب
چرا نگاه نکردم؟ تمام لحظه های سعادت می دانستند که دست های تو ویران خواهد شد ومن نگاه نکردم..
به مادرم گفتم دیگر تمام شد.. گفتم همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد و باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم..
من از کجا می آیم؟ من از کجا می آیم که این چنین به بوی شب آغشته ام؟
چه مهربان بودی ای یار،چه مهربان بودی وقتی نگاه می کردی ،وقتی دروغ می گفتی
وقتی که پلک های آینه ها را می بستی و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق می بردی..
من از جهان بی تفاوتی فکرها وحرف ها وصداها می آیم واین جهان پر از حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار ترا می بافند..
نگاه کن که در اینجا چگونه جان آن کسی که با کلام ، سخن گفت و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرمید به تیرهای توهم مصلوب گشته است.
زمان گذشت ، زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد و با زبان سردش ته مانده های روز رفته را به درون کشید..
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، ایمان بیاوریم، به ویرانه های باغ های تخیل،
نگاه کن که چه برفی می بارد..
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود،آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ،وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخواب می شود و در تنش
فواره های سبز ساقه های سبکبارفوران می کند،
شکوفه خواهد داد...
(فروغ فرخزاد)
همیشه خیلی زود دیر می شه ،قلبمون می تونه شبیه لحظه ی تولدمون بشه ...
بین تمومه لحظه هام وجود عاشقت کمه
برات بمیرم که دلت شکسته از تلخی من
بهونه ی هر نفسم چیزی بگو حرفی بزن
برات بمیرم که شبا تنها میشی با غصه هات
شونه ی کی پناهته وقتی می ریزه گریه هات
برات بمیرم که لبا ت وا نشدن به یک کلام
منو ببخش عزیزه دل نشد تولدت بیام......
این ترانمو تقدیم به یکی از عزیزام می کنم به خا طر تولدش...
اگر تنها ترین تنها شوم ،باز تو هستی
ای عزیز ماندنی،ای نا ب سخت یاب
تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من
ای خوب خواستنی ، ای نور جاودان ،
اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستا ن نیلوفریت میگشا ییم و از تو
برای کسانی که نان ما را ربودند :نان
برای یارانی که دل ما را شکستند : مهربانی
برای عزیزانی که روح ما را آزردند : بخشش
وبرای خویشتن خود : آگاهی و عشق به تو در نام عیسی مسیح می طلبیم ...آمین
راست تو سیلی زد گونه ی دیگر خود را نیز به سوی او برگردان و هرگاه کسی بخواهد تو را به محکمه بکشاند و لباست را از تو بگیرد عبایت را نیز
به او واگذار. اگر کسی از تو چیزی بخواهد به او بده و از کسی که از تو قرض خواهد روی مگردان.
انجیل متی:۵ .۳۸:۴۲
چگونه می توانی به برادرت بگویی بگذار پر کاه را از چشمت بیرون آورم حال آنکه چوبی در چشم خود داری.ای ریاکار نخست چوب را از چشم خود بیرون آور آنگاه بهتر خواهی دید تا پر کاه را از چشم برادرت بیرون کنی...
(عیسی مسیح)



